غزل اشک عشق

شعر عاشقی

yade ghozashte

Salam Doostan. Nemidunam ke az oon doostaye ghadimi kasi be in weblog sar mizane ya na vali man alan dashtam vasayelamo moratab mikardam daftracheye sheraye ghadimimo peyda kardam va yade in weblog oftadam. nemidunam che ghad tool keshid ta passwordesho peyda konam.mikhastam begam in weblog baram kheili mohem bood va khoshhalam ke too zendegim komakam kard. tashakor doostan. 
+ نوشته شده در  89/02/10ساعت 8  توسط شیما  | 

عشق

عشق یه چیزیه که آدم خودش باید بهش پی ببره...قابل توصیف نیست....واسه هر کسی یه معنی داره....

+ نوشته شده در  86/12/25ساعت 8  توسط شیما  | 

سکوت

اینجا سکوت است...سکوت...سکوتی سنگین در دل تاریکی دهکده من است...سکوت جزیی از من است...سکوت جزیی از دل مردم خسته دهکده من است...سکوت آرامش ذهن مردم اینجا است...و ما به سکوت عادت کرده ایم...سکوتی پرمعنی و پر از حرف...سکوتی که بیشتر از حرف زدن معنی و منظور را میرساند...دوسش دارم...دهکده من...دهکده ای در گوشه ای از قلب من...دهکده سکوت...

+ نوشته شده در  86/08/09ساعت 3  توسط شیما  | 

+ نوشته شده در  86/03/08ساعت 23  توسط شیما  | 

شیطان...

آن صورت خشمگینش موج نگاه ها را

میشکافت...صدایی کمک میخواهد...فریادش خاموش

نمیشود...ولی...ولی او که شمشیرش را بی رحمانه

در قلب او فرو می برد...وحشیانه میخندد...از چش

مانش خون میبارد...سرهای بریده بر نیزه تیزش فرو

رفته اند...باد میوزد...همه در این میدان جنگ در

 برابرش از بین رفته اند...هیچ کس توان مقابله با این

موجود را ندارد...آری سخت است...ولی...ولی غیر

ممکن نیست...میتوانی...تو میتوانی...برخیز و با او

بجنگ...همه برخیزید و با شیطان بجنگید...

+ نوشته شده در  85/12/28ساعت 12  توسط شیما  | 

آینه شکسته...شاید...

آینه شکسته در مقابلش است...با چشمان

خیره اش به آن نگاه میکند...شاید تنفر

وجودش را فراگرفته...ولی با این حال

خیره به آن شخصی که آن طرف آیینه

ایستاده نگاه میکند...آیا میتواند خود را

به اوج برساند...آیا...آیا میتواند هزاران

آیای نهفته در خود را جواب

دهد؟...خیانت پاسخی

ندارد؟!....وجودش را غم

فراگرفته...میتواند به دنبال چیزی

بگردد...به دنبال چیز شادی که

سرتاسرش را شاد کند...غم از دست

دادن شادیهایش را جبران کند...درها به

رویش بسته است...شاید شیطان بخواهد

وسوسه اش کند...او باید وجودش را

پاک کند...شیطان را بیرون

براند...وجودش پاک است...آلوده گناه

جهنمی نمیشود...فردا...فردا...شاید فردا

تفاوت داشته باشد...باید زندگی ام را

تغییر دهم...به بهترین شکل...هیچ چیز

جز مرگ نمیتواند مانع شود...

+ نوشته شده در  85/12/02ساعت 14  توسط شیما  | 

عشق یعنی...

I see you in the darkness, I see you in

the light
I see your eyes a shining in through

the night

Make me feel, make me feel like I

belong

Don't leave me, you won't leave me all

alone

Cast your eyes like summer skies


Bluer than the ocean, clearer than the

skies

Sunshine on a rainy day

Makes my soul, makes my soul, trip,

trip, trip away

Sunshine on a rainy day

Makes my soul, makes my soul, trip,

trip, trip away

You touch me with your spirit you

touch me with your heart

You touch me in the darkness I feel it

start

Make me feel, make me feel like I

belong

Like the wind in the desert, like a moon

on a sea


I know that you can hear the rhythm

of the rain

Although we're miles apart

I know you feel the pain

I try to be so strong

I try to carry on

But since you left the sun don't seem

to shine

My tears are falling on the words you

wrote to me

I wish that somehow they could take

me where I wanna be

It seems so long ago

You held me when I cried

For now I just pretend you're by my

side oh yeah

 

Everything that I touch turns to blue

When I'm living in a world without you

I'm going crazy baby

I am missing you

Can't imagine all I go through

When I'm living in a world without you

I'm not alone I know that you can feel it too

I try and watch a movie, but you're all

that I can see

And in my dreams I know I always see

you constantly

But then the dream comes to and end

and I'm alone

And now I can't seem to let this feeling

go oh baby


معنای عشق چیست؟

+ نوشته شده در  85/10/28ساعت 9  توسط شیما  | 

هستی

دنيا يك زندون تلخ و سرد و غمگين و تاريكه كه

 

در سياهترين نقطه قلبت عميق بودن سياهي رو

 

حس ميكني و با چشمان  اشك آلود قلبت مواجه

 

ميشوي كه نه مانند عشق مسخره اي است و نه

 

براي حسهاي عاشقانه الكي.هنگامي در كودكي

 

هستي خود را احساس ميكني غمي در نقطه سياه

 

قلبت به وجود ميايد غمي كه از خودت بزرگتر

 

است ولي در قلبت جاي گرفته.اين اشك من مانند

 

قصه ها عشقي نيست الكي فقط نياز به آزادي

 

دارد.نياز به اين دارد كه هستي خود را احساس

 

كند و با قل قل آبي كه در درون كوهي سرچشمه

 

ميگيرد تمام زمان به ميل خود خوشبخت

 

باشد.نمي خواهم از شعرهاي عاشقانه الكي يا از

 

حسهاي عاشقانه توي قصه ها و دروغين سخن

 

بگوييم.از كودكي طعم زنداني بودن را چشيدم .

 

تا كنون هستي خود را به جاي يك آب كف آلود و

 

كثيف حس كردم.حسي كه هر چه در وجودم بود

 

را تشنه نگه داشت و سيراب نكرد و خامي و

 

مرگ در درون هستي ام جان گرفت.زندگي

 

آزادي است.زندگي خوشبختي است.بر بال نقره

 

اي آزادي نشستن و رفتن بر فراز قصه ها و

 

آسمان آبي و زندگي طلايي است.سرما وجودم را

 

در بر گرفته و همه چيزم را برده.در سياهترين

 

نقطه قلبت اوج تمناييت به نم نم باران را حس

 

ميكنم که مي گويي نجاتم بده فرياد تو به همه

 

ميرسد ولي هيچ كس معناييش را نمي فهمد.هيچ

 

كس توان درك كردن ندارد ولي تو دركم

 

کن.دركم كن.تو دركم كن.  

 

 

+ نوشته شده در  85/08/30ساعت 21  توسط شیما  | 

رویا

روبه روي پنجره ى بزرگى ايستاده ام _ باران مى بارد _ چون

 

سيلى خروشان _ بر سينه ى جهانيان _ بر دل عاشق من _ بر

 

قلب گريان من _ بر چشمان اشك آلودم غبار فرو مى رود _

 

چشمانم را مى بندم _ اشك از حريم خانه ى چشمانم چون

 

رودى پر تكاپو و پر جنب و جوش جارى مىشود _ در دشت

 

صورتم _ چشمانم بسته است _ سيل باران وحشيانه به بدنم بر

 

خورد مى كند _ به رويا رفته ام _ رويايى لذت بخش كه مرا

 

در آن سرما آرام مىكند_ چنان مرا گرم مى كند كه وجودم آتش

 

مىگيرد _ گر مىگيرم _ فرياد مىزنم _ فريادى با لبخندي

 

كه  از عاشقى و پى آزادى گشتن به وجود آمده _ لبخند مىزنم

 

_ به همه مىخندم _   به همه چيز _ حس مىكنم آزاد شدم _ 

 

حس رهايى و آزادى در ذره ذره ى وجودم برخاست _ شوق

 

آزادى _ رهايى _ بله..._ به آزادى رسيدم _ طى سالهاى دراز

 

_ چشمانم را باز مىكنم _..._ صورتم خيس خيس است _ باد

 

موهاى خيسم را آشفته كرده است _ تنم عرق سرد كرده _ به

 

خود مىلرزم _ آتش درونم كه به وجود آمده بود مىخوابد _

 

يخ مىكنم _ مانند روحى ساكت و آرام و خاموش مىشوم _

 

لبخند از روي لبهايم محو مىگردد _ به اطراف مىنگرم _ به

 

پنجره _ هنوز روبه روى پنجره ى بزرگ ايستاده ام _ باران

 

قطع شده و همه جا خيس است _ همه جا غرق در انبوه و

 

غربت _ هواى ابرى بعد از آن گريه دلش باز شد  _ پرتوى

 

خورشيد بر روى صورت من تابيد _ ناگهان همه چيز را

 

فهميدم _ من در

 

رويايى بودم _ رويايى كه در آن آزاد بودم و لبخند مىزدم _

 

نه,..._ آن يك رويا بود _ نه..._ اشكهايم دوباره جارى شد _

 

كاش دوباره به سرزمين رويا بروم و ديگر برنگردم _ اوه...

 

_ آزادي تو آمدي ولي سريع رفتى _ در واقعيت بيا _ اشك

 

چشمانم چون سيلى خروشان آمد _ اژدهاى درونم از بىپناهى

 

و تنهايى غريد _ نه_نه_ ..._من آن رويا را براى هميشه

 

مىخواهم _ چشمانم را بستم _ هيچ رويايى به سراغم نيامد _

 

دوباره چشمانم را باز كردم_دوباره بستم و باز كردم _باز هيچ

 

رويايى به سراغم نيامد _ فقط اشك چشمانم بيشتر شد _ ..._

 

براى يك لحظه طلايى و رويايى در تمام زندگى ام حس كرده

 

بودم آزاد شدم _ نه _ هنوز نه,... _ پرتوي خورشيد بر روى

 

تمام بدنم افتاده بود _  با اين حال از سرما مىلرزيدم _ از

 

سرماى درونىام _ سرمايى از قلب, روح و وجودم ...

 

غزل اشك عشق...

 

+ نوشته شده در  85/07/25ساعت 14  توسط شیما  | 

دل گرفته من

منو بگو که دلم با فکر کردن به تو خوش میشه.منو بگو که امیدم به زندگی خیالبافی اینه که به تو رسیدمه. اه ه ... میگن بعضی موقعها دل آدم میگیره اما واقعا اگه این دل گرفتنهای کوچکم نبود هیچ موقع نمیشد زندگی کرد امااما  من چی منی که همیشه دلم گرفته چی...

غزل اشک عشق . . .
+ نوشته شده در  85/06/08ساعت 21  توسط شیما  | 

شعری از زبان عروسکی تنها

روزگاری در کنج خانه عاشق بودم ـ کودکی عاشقم

بود و مرا دردی نبود ـ سالیان بعد در کنج زباله گریه

کردم که چرا کودک دیگر عاشقم نیست ـ زندگی

یعنی کنج نشینی حتی من عروسک نیز فریب

چشمان آن کودک به ظاهر معصومی را خوردم که

شبها مرا در کنارش می خواباند و دوسم داشت و

دست نوازش بر سرم می کشید...

+ نوشته شده در  85/05/03ساعت 15  توسط شیما  | 

زمان

زمان فرا مي رسد ـ زمان سکوت ـ زمان مي گذرد ـ

زمان سخن ـ زمان زمان است ـ ثانيه هاي عمر تو

مي گذرد ـ هر ثانيه که مي گذر تو سريع تر به

سوي مرگ خود مي شتابي ـ ناگهان بعد از ثانيه

ها.ساعتها و سال ها زمان مرگ تو فرا مي رسد ـ

در آن زمان مي گويي:(چه زمانهايي که گذشت ـ

چه ثانيه هايي از عمر ما که بيهوده تلف شد ) ـ چه

دقيقه هايي که به يکديگر جاي مي سپردند ـ و تو

پشيمان از قبل زمان حال خود را نيز خراب مي

کردي و در آينده باز به حال زماني که پشيمان از

قبل بودي حسرت مي خوردي ـ تمام زندگي

حسرت و پشيماني زمانها نيست ـ از کودکي برخيز

طعم آزادي و زندگي کردن را بچش ـ اگر در قفسي

هستي حتي اگر ثانيه اي آزاد باشي باز هم آن

ثانيه را از دست نده و آن را غنيمت بشمار ـ زماني

فراميرسد که تو در حسرت مرگ خود هستي وثانيه

ها شتابزده جاي به يکديگر مي سپارند و يا ساعت

ها مي گذرد و تو هنوز در حسرتي بدون اينکه حس

کني زمان عمر تو  ميگذرد ـ و تو از آن بي بهره

مانده اي ـ زمان مرگ تو که فرا مي رسد ـ تو در

حسرت فقط همان همان يک ثانيه از عمر خود

بودي که در آن زمان حسرت حال را مي خوردي ـ

پس بيهوده از گذشته پشيمان نشو و حسرت آینده

را نخور ـ تو در حالي پس در حال زندگي کن و هر

ثانيه از عمر خود را غنيمت بشمار.


+ نوشته شده در  85/04/08ساعت 17  توسط شیما  | 

عشق چیست؟

اي عشق تو كيستى كه در دل همه هراس افكنى

_ برو برو دست از سر ما بردار _ سايه شومت را بر

سر ما نكش _ اى عشق تو چيستى با دل ساده و

تنهاى مردم چه میكنى _برو برو و ديگر مرا اذيت

نكن _ عشق دامنگيرم شده رهايم نميكند _ مرا رها

كن اى حيله گر _فريب عشق خوردم _ جامى پر از

معجون عشق و تنهايى نوشيدم _ اى عشق تو در

دل من هراس افكندى _ اى عشق عشق عشق

مرا تنها بگذار _ اى حيله گر رهايم كن _ شب و روز

درد تنهايى را مي چشم _عشق رهايم كن _نمي

خوام عاشق باشم _ نمي خوام _ خدا به فريادم

برس _ رهايم كن تا نفسي از اعماق وجودم در آيد

از سر چشمه آزادى درون دلم كه سالهاست

نفسي بيرون نداده _ آه _ نفسى هم نمى توانم بكشم _ عشق نفس مرا نيز گرفته …

 

+ نوشته شده در  85/03/28ساعت 12  توسط شیما  | 

عاشق

شبها عاشقی دلباخته بیدار می ماندـ در زیر نور مهتاب

اشک می ریزد ـ بی آنکه بفهمد عاشق شده است ـ زانوی

غم بغل گرفته و به آرزوی دیرینه و جاودانه اش فکر می

کند ـ به عشقش ـ از غروب خورشید تا سپیده ی صبح

خواب به چشمانش نمی آید ـ در این شب رنگین عاشقی

مانند کبوتری در آسمانی که همه جا را به تاریکی فرا

خوانده پرواز می کند ـ پی عشقش ـ از شب تا صبح در

عشق او می سوزد ـ خاکستر می شود ـ بر روی زمین فرو

میریزد ـ دوباره خاکستر آن عاشق با عشق او جان می

گیرد ـ شعله ور میشود ـ دوباره از آن آتش متولد میشود ـ

تولدی جدید ـ شروع زندگی جدید ـ هر شب از عشق او

میسوزد و با عشق او متولد می شود ـ آن عاشق منم

من...

 

+ نوشته شده در  85/03/23ساعت 13  توسط شیما  | 

بی وفا

زمونه به من وفا نکردـ هیچکس به من وفا نکردـ

همه بی وفان ـ خدا .عدالت.مظهر خوش بختی

آزادی به همه ی مردم وفا یاد بده و همه رو از بیوفا

بودن محظ  نجات بده ـ من هر کاری کردم لیاقتم این

نبودـ لیاقتم بد بختی نبودـ لیاقتم تنهایی نبودـ چرا

کسی که با عشق مرا دوست داشت آتش درونش

خاموش شد و بی آنکه بفهمم مرا تنها گذاشت ـ او

که عاشقم بود چرا دیگر نیست...

 

زندگی فلاکت بار بر سینه ی جهان در دلهای قلب

این مردم گسترده است ـ اشک می ریزم ـ وداع با 

جهان شیرین است ـ مرا به بدبختی انداخت ـ کی؟ ـ

او ـ مرا به بدبختی انداخت ـ دوسش دارم ـ هنوزم

ـدوسم داشت ولی دیگر نه ـ چرا؟ ـ دوسم ندارد

ولی داشت ـ تنها ـ روی غمنامه ی خود اشک

ریختم ـ با چشمان گریان روی فلاکت نامه ی

خودخوابیدم ـ اشک ریختم ـ فریاد کشیدم ـ باران می

بارد ـ خیلی شدید ـ او مرا بدبخت کرد ـ خوشی

هایم  را از من گرفت ـ تلافی خواهم کرد ـ ولی

قدرتش را ندارم ـ غمنامه ام از اشکهای من به درد

آمد ـ برایم گریه کرد ـ ناگهان تمام جهان با شنیدن

بدبختی های من وخیانت و بی وفایی او به تنگ

آمدند ـ همه فریاد کشیدند و گریه کردند ـ حتی

درختان و گلها ـ حتی دلقکهایی که با تمام وجود و

خوشحالی مردم را می خنداندند ـ تمام اشیا و

گیاهان و حیوانات و انسان ها ولی به غیر از او که

هنوز هم با سنگدلی مرا زیر پاهای خود له می کند

وشکنجه می دهد...

+ نوشته شده در  85/02/30ساعت 20  توسط شیما  |