شعر عاشقی

آن صورت خشمگینش موج نگاه ها را
میشکافت...صدایی کمک میخواهد...فریادش خاموش
نمیشود...ولی...ولی او که شمشیرش را بی رحمانه
در قلب او فرو می برد...وحشیانه میخندد...از چش
مانش خون میبارد...سرهای بریده بر نیزه تیزش فرو
رفته اند...باد میوزد...همه در این میدان جنگ در
برابرش از بین رفته اند...هیچ کس توان مقابله با این
موجود را ندارد...آری سخت است...ولی...ولی غیر
ممکن نیست...میتوانی...تو میتوانی...برخیز و با او
بجنگ...همه برخیزید و با شیطان بجنگید...
آینه شکسته در مقابلش است...با چشمان
خیره اش به آن نگاه میکند...شاید تنفر
وجودش را فراگرفته...ولی با این حال
خیره به آن شخصی که آن طرف آیینه
ایستاده نگاه میکند...آیا میتواند خود را
به اوج برساند...آیا...آیا میتواند هزاران
آیای نهفته در خود را جواب
دهد؟...خیانت پاسخی
ندارد؟!....وجودش را غم
فراگرفته...میتواند به دنبال چیزی
بگردد...به دنبال چیز شادی که
سرتاسرش را شاد کند...غم از دست
دادن شادیهایش را جبران کند...درها به
رویش بسته است...شاید شیطان بخواهد
وسوسه اش کند...او باید وجودش را
پاک کند...شیطان را بیرون
براند...وجودش پاک است...آلوده گناه
جهنمی نمیشود...فردا...فردا...شاید فردا
تفاوت داشته باشد...باید زندگی ام را
تغییر دهم...به بهترین شکل...هیچ چیز
جز مرگ نمیتواند مانع شود...

I see you in the darkness, I see you in
the light
I see your eyes a shining in through
the night
Make me feel, make me feel like I
belong
Don't leave me, you won't leave me all
alone
Cast your eyes like summer skies
Bluer than the ocean, clearer than the
skies
Sunshine on a rainy day
Makes my soul, makes my soul, trip,
trip, trip away
Sunshine on a rainy day
Makes my soul, makes my soul, trip,
trip, trip away
You touch me with your spirit you
touch me with your heart
You touch me in the darkness I feel it
start
Make me feel, make me feel like I
belong
Like the wind in the desert, like a moon
on a sea
I know that you can hear the rhythm
of the rain
Although we're miles apart
I know you feel the pain
I try to be so strong
I try to carry on
But since you left the sun don't seem
to shine
My tears are falling on the words you
wrote to me
I wish that somehow they could take
me where I wanna be
It seems so long ago
You held me when I cried
For now I just pretend you're by my
side oh yeah
Everything that I touch turns to blue
When I'm living in a world without you
I'm going crazy baby
I am missing you
Can't imagine all I go through
When I'm living in a world without you
I'm not alone I know that you can feel it too
I try and watch a movie, but you're all
that I can see
And in my dreams I know I always see
you constantly
But then the dream comes to and end
and I'm alone
And now I can't seem to let this feeling
go oh baby
معنای عشق چیست؟

دنيا يك زندون تلخ و سرد و غمگين و تاريكه كه
در سياهترين نقطه قلبت عميق بودن سياهي رو
حس ميكني و با چشمان اشك آلود قلبت مواجه
ميشوي كه نه مانند عشق مسخره اي است و نه
براي حسهاي عاشقانه الكي.هنگامي در كودكي
هستي خود را احساس ميكني غمي در نقطه سياه
قلبت به وجود ميايد غمي كه از خودت بزرگتر
است ولي در قلبت جاي گرفته.اين اشك من مانند
قصه ها عشقي نيست الكي فقط نياز به آزادي
دارد.نياز به اين دارد كه هستي خود را احساس
كند و با قل قل آبي كه در درون كوهي سرچشمه
ميگيرد تمام زمان به ميل خود خوشبخت
باشد.نمي خواهم از شعرهاي عاشقانه الكي يا از
حسهاي عاشقانه توي قصه ها و دروغين سخن
بگوييم.از كودكي طعم زنداني بودن را چشيدم .
تا كنون هستي خود را به جاي يك آب كف آلود و
كثيف حس كردم.حسي كه هر چه در وجودم بود
را تشنه نگه داشت و سيراب نكرد و خامي و
مرگ در درون هستي ام جان گرفت.زندگي
آزادي است.زندگي خوشبختي است.بر بال نقره
اي آزادي نشستن و رفتن بر فراز قصه ها و
آسمان آبي و زندگي طلايي است.سرما وجودم را
در بر گرفته و همه چيزم را برده.در سياهترين
نقطه قلبت اوج تمناييت به نم نم باران را حس
ميكنم که مي گويي نجاتم بده فرياد تو به همه
ميرسد ولي هيچ كس معناييش را نمي فهمد.هيچ
كس توان درك كردن ندارد ولي تو دركم
کن.دركم كن.تو دركم كن.
روبه روي پنجره ى بزرگى ايستاده ام _ باران مى بارد _ چون
سيلى خروشان _ بر سينه ى جهانيان _ بر دل عاشق من _ بر
قلب گريان من _ بر چشمان اشك آلودم غبار فرو مى رود _
چشمانم را مى بندم _ اشك از حريم خانه ى چشمانم چون
رودى پر تكاپو و پر جنب و جوش جارى مىشود _ در دشت
صورتم _ چشمانم بسته است _ سيل باران وحشيانه به بدنم بر
خورد مى كند _ به رويا رفته ام _ رويايى لذت بخش كه مرا
در آن سرما آرام مىكند_ چنان مرا گرم مى كند كه وجودم آتش
مىگيرد _ گر مىگيرم _ فرياد مىزنم _ فريادى با لبخندي
كه از عاشقى و پى آزادى گشتن به وجود آمده _ لبخند مىزنم
_ به همه مىخندم _ به همه چيز _ حس مىكنم آزاد شدم _
حس رهايى و آزادى در ذره ذره ى وجودم برخاست _ شوق
آزادى _ رهايى _ بله..._ به آزادى رسيدم _ طى سالهاى دراز
_ چشمانم را باز مىكنم _..._ صورتم خيس خيس است _ باد
موهاى خيسم را آشفته كرده است _ تنم عرق سرد كرده _ به
خود مىلرزم _ آتش درونم كه به وجود آمده بود مىخوابد _
يخ مىكنم _ مانند روحى ساكت و آرام و خاموش مىشوم _
لبخند از روي لبهايم محو مىگردد _ به اطراف مىنگرم _ به
پنجره _ هنوز روبه روى پنجره ى بزرگ ايستاده ام _ باران
قطع شده و همه جا خيس است _ همه جا غرق در انبوه و
غربت _ هواى ابرى بعد از آن گريه دلش باز شد _ پرتوى
خورشيد بر روى صورت من تابيد _ ناگهان همه چيز را
فهميدم _ من در
رويايى بودم _ رويايى كه در آن آزاد بودم و لبخند مىزدم _
نه,..._ آن يك رويا بود _ نه..._ اشكهايم دوباره جارى شد _
كاش دوباره به سرزمين رويا بروم و ديگر برنگردم _ اوه...
_ آزادي تو آمدي ولي سريع رفتى _ در واقعيت بيا _ اشك
چشمانم چون سيلى خروشان آمد _ اژدهاى درونم از بىپناهى
و تنهايى غريد _ نه_نه_ ..._من آن رويا را براى هميشه
مىخواهم _ چشمانم را بستم _ هيچ رويايى به سراغم نيامد _
دوباره چشمانم را باز كردم_دوباره بستم و باز كردم _باز هيچ
رويايى به سراغم نيامد _ فقط اشك چشمانم بيشتر شد _ ..._
براى يك لحظه طلايى و رويايى در تمام زندگى ام حس كرده
بودم آزاد شدم _ نه _ هنوز نه,... _ پرتوي خورشيد بر روى
تمام بدنم افتاده بود _ با اين حال از سرما مىلرزيدم _ از
سرماى درونىام _ سرمايى از قلب, روح و وجودم ...
غزل اشك عشق...


بود و مرا دردی نبود ـ سالیان بعد در کنج زباله گریه
کردم که چرا کودک دیگر عاشقم نیست ـ زندگی
یعنی کنج نشینی حتی من عروسک نیز فریب
چشمان آن کودک به ظاهر معصومی را خوردم که
شبها مرا در کنارش می خواباند و دوسم داشت و
دست نوازش بر سرم می کشید...

زمان فرا مي رسد ـ زمان سکوت ـ زمان مي گذرد ـ
زمان سخن ـ زمان زمان است ـ ثانيه هاي عمر تو
مي گذرد ـ هر ثانيه که مي گذر تو سريع تر به
سوي مرگ خود مي شتابي ـ ناگهان بعد از ثانيه
ها.ساعتها و سال ها زمان مرگ تو فرا مي رسد ـ
در آن زمان مي گويي:(چه زمانهايي که گذشت ـ
چه ثانيه هايي از عمر ما که بيهوده تلف شد ) ـ چه
دقيقه هايي که به يکديگر جاي مي سپردند ـ و تو
پشيمان از قبل زمان حال خود را نيز خراب مي
کردي و در آينده باز به حال زماني که پشيمان از
قبل بودي حسرت مي خوردي ـ تمام زندگي
حسرت و پشيماني زمانها نيست ـ از کودکي برخيز
طعم آزادي و زندگي کردن را بچش ـ اگر در قفسي
هستي حتي اگر ثانيه اي آزاد باشي باز هم آن
ثانيه را از دست نده و آن را غنيمت بشمار ـ زماني
فراميرسد که تو در حسرت مرگ خود هستي وثانيه
ها شتابزده جاي به يکديگر مي سپارند و يا ساعت
ها مي گذرد و تو هنوز در حسرتي بدون اينکه حس
کني زمان عمر تو ميگذرد ـ و تو از آن بي بهره
مانده اي ـ زمان مرگ تو که فرا مي رسد ـ تو در
حسرت فقط همان همان يک ثانيه از عمر خود
بودي که در آن زمان حسرت حال را مي خوردي ـ
پس بيهوده از گذشته پشيمان نشو و حسرت آینده
را نخور ـ تو در حالي پس در حال زندگي کن و هر
ثانيه از عمر خود را غنيمت بشمار.

اي عشق تو كيستى كه در دل همه هراس افكنى
_ برو برو دست از سر ما بردار _ سايه شومت را بر
سر ما نكش _ اى عشق تو چيستى با دل ساده و
تنهاى مردم چه میكنى _برو برو و ديگر مرا اذيت
نكن _ عشق دامنگيرم شده رهايم نميكند _ مرا رها
كن اى حيله گر _فريب عشق خوردم _ جامى پر از
معجون عشق و تنهايى نوشيدم _ اى عشق تو در
دل من هراس افكندى _ اى عشق عشق عشق
مرا تنها بگذار _ اى حيله گر رهايم كن _ شب و روز
درد تنهايى را مي چشم _عشق رهايم كن _نمي
خوام عاشق باشم _ نمي خوام _ خدا به فريادم
برس _ رهايم كن تا نفسي از اعماق وجودم در آيد
از سر چشمه آزادى درون دلم كه سالهاست
نفسي بيرون نداده _ آه _ نفسى هم نمى توانم بكشم _ عشق نفس مرا نيز گرفته …

شبها عاشقی دلباخته بیدار می ماندـ در زیر نور مهتاب
اشک می ریزد ـ بی آنکه بفهمد عاشق شده است ـ زانوی
غم بغل گرفته و به آرزوی دیرینه و جاودانه اش فکر می
کند ـ به عشقش ـ از غروب خورشید تا سپیده ی صبح
خواب به چشمانش نمی آید ـ در این شب رنگین عاشقی
مانند کبوتری در آسمانی که همه جا را به تاریکی فرا
خوانده پرواز می کند ـ پی عشقش ـ از شب تا صبح در
عشق او می سوزد ـ خاکستر می شود ـ بر روی زمین فرو
میریزد ـ دوباره خاکستر آن عاشق با عشق او جان می
گیرد ـ شعله ور میشود ـ دوباره از آن آتش متولد میشود ـ
تولدی جدید ـ شروع زندگی جدید ـ هر شب از عشق او
میسوزد و با عشق او متولد می شود ـ آن عاشق منم
من...

زمونه به من وفا نکردـ هیچکس به من وفا نکردـ
همه بی وفان ـ خدا .عدالت.مظهر خوش بختی
آزادی به همه ی مردم وفا یاد بده و همه رو از بیوفا
بودن محظ نجات بده ـ من هر کاری کردم لیاقتم این
نبودـ لیاقتم بد بختی نبودـ لیاقتم تنهایی نبودـ چرا
کسی که با عشق مرا دوست داشت آتش درونش
خاموش شد و بی آنکه بفهمم مرا تنها گذاشت ـ او
که عاشقم بود چرا دیگر نیست...
زندگی فلاکت بار بر سینه ی جهان در دلهای قلب
این مردم گسترده است ـ اشک می ریزم ـ وداع با
جهان شیرین است ـ مرا به بدبختی انداخت ـ کی؟ ـ
او ـ مرا به بدبختی انداخت ـ دوسش دارم ـ هنوزم
ـدوسم داشت ولی دیگر نه ـ چرا؟ ـ دوسم ندارد
ولی داشت ـ تنها ـ روی غمنامه ی خود اشک
ریختم ـ با چشمان گریان روی فلاکت نامه ی
خودخوابیدم ـ اشک ریختم ـ فریاد کشیدم ـ باران می
بارد ـ خیلی شدید ـ او مرا بدبخت کرد ـ خوشی
هایم را از من گرفت ـ تلافی خواهم کرد ـ ولی
قدرتش را ندارم ـ غمنامه ام از اشکهای من به درد
آمد ـ برایم گریه کرد ـ ناگهان تمام جهان با شنیدن
بدبختی های من وخیانت و بی وفایی او به تنگ
آمدند ـ همه فریاد کشیدند و گریه کردند ـ حتی
درختان و گلها ـ حتی دلقکهایی که با تمام وجود و
خوشحالی مردم را می خنداندند ـ تمام اشیا و
گیاهان و حیوانات و انسان ها ولی به غیر از او که
هنوز هم با سنگدلی مرا زیر پاهای خود له می کند
وشکنجه می دهد...
